کمی دورتر از جمعیت ایستادم و آرام نگاهشان کردم.
نگرانم ...
امشب دیگر نگران نتیجه انتخابات نیستم
امشب نگران اگر تقلب شود ها٬ اگر موسوی نشود ها٬ اگر احمدی بشود ها نیستم ..
امشب نگران سرنوشت این مردم هستم
نگران عاقبتشان٬ عاقبتمان ...
نگرانم از روزی که موج سبزشان به ثمر بنشیند و روزی پاسخ این همه محبت و امید و شورشان را نگیرند
سعی میکنم من هم امیدوار باشم و خوش بین
اما باز نگرانم
نگران دل این مردم
و این شور و شوق بی سابقه
امیدوارم موسوی اگر آمد٬ به هنگام رفتنش چون خاتمی اشک نریزد و سر تکان ندهد ...
امیدوارم دل این مردم پر امید نشکند.
سلام!
حال همهي ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالي دور،
که مردم به آن شادمانيِ بيسبب ميگويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از کنارِ زندگي ميگذرم
که نه زانويِ آهويِ بيجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بيدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حواليِ خوابهاي ما سالِ پرباراني بود
ميدانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازهي باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتي هر وهله، گاهي، هر از گاهي
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستي خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئي خريدهام
بيپرده، بيپنجره، بيدر، بيديوار ... هي بخند!
بيپرده بگويمت
چيزي نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهي ما ميگذرد
باد بوي نامهاي کسان من ميدهد
يادت ميآيد رفته بودي
خبر از آرامش آسمان بياوري!؟
نه ريرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آينه،
از نو برايت مينويسم
حال همهي ما خوب است
اما تو باور نکن
seyed ali salehi
جمله قشنگی از دوستی خواندم چند روز پیش و کپی رایتش هم متعلق به او که نوشته بود شناسنامه ام سفید و روزگارم سیاه است ... تا کی افتخار کنم؟!!
از هدف اصلی و کلیشه ای اکثرمان که همان نه گفتن به شرایط فعلی و جلوگیری از تکرار فجایع است که بگذیرم٬ چیزهای(حق مهندس موسوی محفوظ) دیگری هم برایم وجود دارد.
من دلخوش به تغییر نیستم ... خوشبینانه ترین حالتی که میبینم کمی شاید فشار انگشتان بر گلویمان کمتر شود ... به تغییر با حفظ کلیت که خود غیر قابل تغییر و اصلاح ناپذیر است اعتقادی ندارم. اما با همه بی اعتقادی ام تغییر دیدم.
شاید هم اینگونه نباشد من نه کف بین هستم و نه فالگیر
اما چرا به موج سبز این روزهای ایران پیوستم ..
من ۱ هفته مانده به انتخابات سبز شدم چون تغییر دیدم با همه بی اعتقادی ام ..
همدلی و هم صدایی مردم، جوانهایی که عقده ها و فشارهای سالها را تخلیه میکنند
تغییری که در چهره مردم میبینم
تا چند هفته پیش همین سیل عظیم سبز رنگ، سرشان را برای دیدن یکدیگر بلند نمیکردند
چشمان که به هم میافتاد خستگی و نفرت و جنگ اعصاب در وجودشان موج میزد
مدتها بود که لبخند و آشتی مردم را در این شهر ندیده بودم
امروز مردم به غریبه های هم درد خودشان سلام میکنند، لبخند میزنند و دست تکان میدهند
و دردهای مشترکشان را فریاد میزنند
من هم دلم میخواهد به این مهربانی ها بپیوندم
من نه به کسی میگویم رای بده٬ نه میگویم به که رای بده و یا به که رای نده
تنها خودم به شخصه و به واقع به این موج متفاوت و ارزشمند رای میدهم
و بار دیگر در کنارشان احساس افتخار میکنم
و به این مردم

شاید اصلی ترین دلیل شروع دوباره ام تعریف های الکی یک دوست خوب و گل از من بود که باعث شد دوباره به فکر نوشتن بیافتم حتی اگر یکی دو تا خواننده بیشتر نداشته باشم.
شاید هم تنها دلیلش او باشد.
این بار بی نام و نشان و با همین اختصار پ.ف همراهم باشید
حتی فرصت خوشبین بودن و دلخوش بودن هم آدم ندارد
اینجا هم فعلا تعطیل است
گوشه ای
کنجی
از وسعت پهناور قلبت
و این
تعریف صادقاه ای از دوستیست
که من
ستایشش می کنم
نمیدانم چرا
هم من و هم رزمین
خیلی افسرده شدیم
مخصوصا خوردن دوغ روی مشروب
آنجا زیر آب مردم راه میرفتند٬ ماشین ها کنار خیابان پارک بودند
و جنازه مرده هاشان روی آب بودند
خواب بودم اما با خود گفتم در شهر ما مرده ها زیر و زنده ها رو هستند
اینجا زنده ها زیر و مرده ها رو ...
اما این روزها میبینم که آن روزها چقدر دنیایم کوچک بوده است
این روزها که هیچ نمیخواهم و
و در خود اسیرم
در خود
در این زندگی
در این نکبت

چیزهایی هست که نمیدانم ...

